عصفور

عصفور

به هرحال فکر می کنم فارغ از علاقه، هر انسانی به نوشتن و جایی برای نوشتن نیاز داشته باشد.
اینجا، برای من همان است.

*عصفور گنجشک است، همین قدر فراوان، همینقدر مفت، اما آیا همیشه هرچیز فراوانی بی‌ارزش است؟

آخرین مطالب

بسیار کتاب ناخوانده دارم و فرصت کم و از همه بدتر بی‌حوصلگی برای مطالعه مستمر.

  • Osfur

مدت‌ها به این فکر می‌کردم که باید بنویسم. البته برای یک دانشجوی خبرنگار بعید است روزی بیاید و برود و او چیزی ننویسد ولی نوشتن اینگونه، در جایی برای خود، بدون واهمه، چیزی است که مدت‌هاست برایم به ندرت پیش آمده. اینکه از روزمرگی بنویسم و فکر کنم به جزء جزء این روزمرگی که اسمش زندگی است.

مثلا امروز نزدیک ظهر بیدار شدم، یک گزارش درباره آلودگی هوای تهران نوشتم و بعد کلاس آنلاین که بینش املت درست کردم و خوردم؛ دو تخم و مرغ، یک قاشق رب، کمی روغن و نمک و فلفل. بعد هم کارهای پلتفرم و کمپین‌ها. بینش توییت کردم که کسی جلسه اخلاق آنلاین نمی‌شناسد؟ که پیشنهادهایی خوبی گرفتم و فهمیدم آیت الله جاودان این ایام جلسه اخلاق آنلاین دارد.

بعد فهمیدم اسنپ‌فود به مناسبت یازدهمین تولدش تخفیف می‌دهد. یا ارسال رایگان به مدت یک هفته یا 15درصد تخفیف که دومی را انتخاب کردم و بعد فهمیدم اولی را باید انتخاب میکردم چون به‌صرفه‌تر است و برای همین با اکانت دیگری ارسال رایگان را انتخاب کردم و پیتزایی خریدیم که هنوز از خوردنش سنگینم.

بعد از آن زیر باران سرد قدم زدیم تا شهرکتاب که هم‌جان میخواست از آنجا کاغذ فابریانو بخرد و من هم یک بسته کاغذ کلاسوری خریدم و برگشتیم.

حالا اما وقتی به امروز فکر می‌کنم، احساس میکنم کارهای زیادی انجام نداده‌ام؛ احساس خستگی می‌کنم و بی‌برنامگی. جدا به برنامه‌ریزی فکر می‌کنم.

 

پ.ن: البته حالا که این متن را میخوانم حس میکنم چقدر کارهای زیادی کردم امروز :)

  • Osfur

شیری که تاریخ انقضایش برای چهار روز پیش بود با عسل خوردم تا ترشی‌ش را بگیرد، ولی به شکل غیرمنتظره‌ای تلخ شد و متاسفانه وقتی تلخی‌ش را در انتهای دهانم حس کردم که داشتم ته شفاف لیوان را نگاه می‌کردم.

کمی گوشه آشپزخانه نشستم شاید تلخی دهانم به تدریج برود، اما خب نرفت و هیچ چیز بدتر از طعم تلخی که نمی‌رود نیست. بلند شدم با همان لیوان شیر حدود یک چهارم لیوان آب خوردم، آبِ شیرِ آشپزخانه گرم بود، مزه هم پخش شد توی دهانم و بعد از راه گلوم همینطور تلخی ادامه پیدا کرد تا معده‌ام.

بلافاصله رفتم توی یخچال دنبال یک چیز شیرین که چشمم خورد به یک نصفه سیب ترش که کمی جمع شده و تیره بود؛ گمانم کمِ کم برای چهار روز پیش همانجا مانده بود. همان روز که بعد از یک بعد از ظهر خسته‌کننده سراغش رفته بودم ولی از بس ترش بود که نتوانستم تمامش کنم.

برش داشتم و رفتم پشت میز لپ تابم نشستم و گازش زدم. خوش طعم بود، خوش طعم‌تر از آنچه فکرش را کنی!

  • Osfur

توی ویرگول می نویسم زین پس ،اگر اونجا هستید خوشحال میشم بخونیم با هم؛ https://vrgl.ir/OrZe5

 

  • ۰ نظر
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۵:۳۱
  • Osfur

احساس عجیب بودن می‌کنم، ضعف در حین قدرت، قدرت در حین ضعف!

هزار بار شنیده‌ایم انسان موجود عجیبی است اما تا به حال احساسش کرده‌اید؟

  • ۱ نظر
  • ۲۶ فروردين ۹۹ ، ۰۴:۱۹
  • Osfur